مجید خاکپور | شهرآرانیوز؛ محمود دولتآبادی، شبیه درختانی است که در بیابانهای خراسان میرویند که بود و وجودشان را با سماجت، استوار و اثبات میکنند. قدر درخت در سرزمینهای لمیزرع از آن است که تحمیل میکنند خود را به حیات، به رغم بخلِ طبیعت.
شگفتی کار محمود دولتآبادی (و همچو او در این سرزمین در لایههای مختلف تاریخ) از این است که بار دادهاند وقتی همهچیز بر ضد سبز بودن بوده. خلق آثاری همچون «کلیدر» و «روزگار سپری شده مردم سالخورده» فارغ از عوامل محیطی، نه کاری است خُرد، اما دانستن روزگاری که بر خالق آن رفته ارج کار را بالا میبرد؛ همانطور که سبز ماندن تک درختها در پهنه بیابان شأن به آنها میدهد در چشم اهل انصاف.
«در پس آینه» عنوانی است سنجیده برای کتابی که به پسِ زندگی یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ما میپردازد. لیلی گلستان در این کتاب نه فقط با محمود دولتآبادی، که با همسرش مهرآذر ماهر و فرزندانشان، سیاوش و سارا و فرهاد هم گفتوگو کرده و روایتهای آنان را که نزدیکترین کسان به نویسنده هستند گرفته است.
اهمیت این اثر نه در شناخت جهان نویسندگی و فن آن، که در نزدیک شدن به زیست و بود و باش یک نویسنده حرفهای است در زمانهای متلاطم و از تعادل بهدر شده با انقلاب و جنگ و حقد و حسد و بدخواهی و تنگنظریها و البته زیبایی مرام و جوانمردیهای اندک یاران موافق در همین زمانه.

فردوسی جایی در اواخر شاهنامه، در بخش «پادشاهی یزدگرد بزهگر» از روزگار خود شِکوه و گلایهکنان میگوید:
برآمد یکی ابر و شد تیره ماه
همی تیر بارید ز ابر سیاه
[..]نماندم نمکسود و هیزم نه جو
نه چیزی پدید است تا جو درو
بدین تیرگی روز و بیم خراج
زمین گشته از برف، چون کوه عاج
همه کارها را سراندر نشیب
مگر دست گیرد حسین قتیب
مانند این را در زندگی محمود دولتآبادی هم میبینیم. جایی که در دوران وزارت سیدمصطفی میرسلیم بر وزارت ارشاد، یعنی حدود پنج سال، جلوی انتشار تمام آثار او گرفته و چشمه درآمدش به تمامی کور میشود.
سیاوش، به این موضوع اشاره کرده و میگوید: «آقای مهندس عبدا... سالم آمدند به منزل ما و یک قراری با پدر من گذاشتند و بعد از پدرم شنیدم که عبدا... پرسیده آثارتان که چاپ نمیشود، از دانشگاه هم که بیرون آمدهاید، پس چطور زندگی میکنید؟ بالاخره قرار شد ماهیانه مبلغی وام به پدر داده شود و بازپرداخت آن را موکول کردند به زمانی که کتابهای ایشان مجددا چاپ شوند.»
او پیش از انقلاب نیز برای مدتی حدود دو سال به زندان افتاد، بیآنکه اتهامی روشن و محکمهپسند متوجهش باشد. همسرش آذر دلیل آن حبس را دو مجموعهداستانِ «با شبیرو» و «گاوارهبان» میداند که درباره سربازگیری و رفتن اجباری نوشته شده بودند.
اما خود دولتآبادی در گفتوگویی دیگر میگوید دلیلش این بوده که کتابهایش را در خانه مخالفانِ دستگیرشده یافته بودند و همین امر دستگاه امنیتی را نسبت به او حساس کرده بود. این ستمها که بر نویسنده روا داشتهاند، افزون بر دشواریِ کنش نوشتن است؛ کنشی که توش و توان ذهنی و جسمی او را به یغما میبرد. رمان «زوال کلنل» او پس از حدود چهل سال که از نوشته شدنش میگذرد، هنوز اجازه انتشار ندارد و در توقیف است.
گلستان جایی در کتاب از دولتآبادی میپرسد، چرا این کتاب را خارج از کشور یا به صورت زیرزمینی و افستی منتشر نمیکند؟ دولتآبادی در پاسخ میگوید: «من میخواهم بگویم در کشور رودکی، کتابی که اینجا نوشته میشود باید همینجا چاپ شود وگرنه خیلی راحت میتوانم خارج از ایران چاپش کنم.»
دولتآبادی میگوید بدجور «مغلوب» نوشتن بوده. چنان گره خورده به کار بوده در تمام عمر که گاه زندگی از دستش در رفته است؛ حتی مهمترین موضوعهای یک زندگی که مرگ پدر و مادر یا بزرگ شدن فرزندان باشد. او شبی که پدرش در خانه او از دنیا میرود در حال نوشتن بوده و وقتی سر از نوشتن برمیدارد که مادرش در اتاق او را میزند و میگوید: «بابات بایستاد.» (در گویش سبزواری یعنی، مرد.) او لحظات نزع بر بالین پدرش نبوده.
از حسرتهایش این است که واقعا قد کشیدن بچههایش -با اینکه پیش چشمش بودهاند- را ندیده، یا نمیدانسته کلاس چندماند. یا به گفته فرزندانش، یکی از شرمها و خجلتهای او این است که نتوانسته پدری معمولی باشد برای آنها، بهسان دیگر پدرها.
میگوید سه بار در مسیر نوشتن «روزگار سپری شده مردم سالخورده» و یکبار هنگام نوشتن «طریق بسمل شدن» غش کرده است. همسرش آذر، تصاویر تکاندهندهای از او دارد، از غذا نخوردن و تکیده شدنش تا هقهق گریه کردنها برای شخصیتهایی که خلق میکرده. یا این ماجرای عجیب: «یا همان کلنل را وقتی مینوشت. یعنی واقعا مثل یک بیمار روانی شده بود. اصلا من و بچهها جرئت نمیکردیم برویم پیشش. یا مثلا بچه مریض میشد ولی به او نمیگفتم دارم میروم دکتر.
برای خودش و با خودش بود. انگارنهانگار که خانوادهای دارد. یک روز بچهها را برده بودم بیرون، وقتی برگشتم دیدم موهایش را تراشیده و مثل یک حیوان وحشی روی زمین دارد چهاردست و پا راه میرود. فکر کردم دیوانه شده. گفتم چه شده محمود؟... دوباره کز کرد، عین یک آدم مچاله شده روانی شده بود. فکر میکنم این صحنه را فقط میشود تو آسایشگاههای روانی و تیمارستانها دید.»
دولتآبادی میگوید: «واقعا باید بگویم سرافرازم، چون در هر کاری تمام تواناییام را میگذاشتم.»
فصل و تجربه مشترک فرزندان دولتآبادی در دوران کودکی و نوجوانی و حتی جوانی، احساس دوری و فاصله از «پدر» بوده است. فاصلهای که نوشتن تحمیل میکرده بر آنان. با همه اینها او را آدمی استثنایی میدانند که تمثال انسانی است در نهایت سختکوشی و عشق به کار. «فرزانه»ای که کارش را کرده و تسلیم نشده است. پدری که غنیمت بوده حضور در کنارش حتی اگر گاه آنها را نمیدیده.
«کلیدر» رمانی است با کارکردی فراتر از یک اثر ادبی. آدمهایی که آن را خواندهاند احساس خویشی و نزدیکی به هم دارند. دو خاطره از این دست را لیلی گلستان در مقدمه کتاب گفته و در میانه کتاب هم اشارههایی به تأثیر این رمان بر آدمها و حتی روابط آنها با هم شده است؛ و این احتمالا خوشگوارترین عایدی آن هم رنج است.
محمود دولتآبادی میگوید: «بهنظرم من نویسنده -خوشبخت که نمیتوانم بگویم- رضایتمندی هستم. چون با استقبال مردم روبهرو شدم. خب نویسنده مگر چه میخواهد؟ بله، خیلی کم و کسری و سیهروزیهایی را تحمل کردم که بماند و طبعا به خانوادهام هم آسیب وارد شده، و از هر حیث دچار مشکلات عدیدهای شدهام.
اما این ارزش را به دست آوردم. نمیدانم در دورههای مختلف زندگی، چند نویسنده هستند که در روزگار خودشان اینطور استقبال شده باشند. من میدانم که در این مملکت درِ هر خانهای را بزنم، میتوانم مثل یک آشنا وارد شوم.»